تبليغاتX
ابوذر

ابوذر

تندبادی که در میان قبیله ای طغیان کرد و در صحرای خلوتی فرونشست...

 

درین کشاکش مضحک پاسخ ها،

چه پرسش ها گم شدند..

 

پی غایت ها خواهم گشت..

 

-  بیستم بهمن 1386 - وحیدالدین  | 

 

هله عاشقان بشارت ، که نماند این جدایی /  برسد به یار دلدار ، بکند خدا خدایی

 

با " آنکه یافت می نشود" ! :

  

مدتهاست که می گردم؛

تنها؛

به دنبال نگاهی آشنا؛

                               پرفروغ؛

                                           نگران!

به دنبال صدایی آرام؛

                               مطمئن!

 

به دنبال دلی فرخنده از نور!

تبسمی از شرم و نجابت!

 

نگو بیهوده می گردم!

که او را من یافته ام!! 

لیک،

خود را به غفلت می زنم؛

تا او نیز، بیابد مرا!

تا من نیز او را بیابم،

    دوباره..

 

تا دهه ی وحدت..!!

 

-  بیست و پنجم آذر 1386 - وحیدالدین  | 

 

به دعوت هم بازی عزیز، ولیمه * ؛

و تهدید برادر افشاگر!، مهدی ** :

 

پیش از آغاز؛

   خرده از خود؛

که بازیگری بازیگوشم و تن به قواعد بازی نمی دهم..!

   و گله از بازی؛

که آرمان، بازیچه شده..

 

 اما،

آرزو(ها)!

 

متاسفانه،

تنها آرزوی اکنونم را،

واژه ای دستمالی شده، فاسد شده، و تهی شده از معنا حامل ست،

و آن، نماندن *** ست..

 

زندگی برایم، مغتنمی ست، تا هرچه بیشتر پیشتر...

 

در حال تکمیل...

 

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست!

 

 پس از پایان؛

بیایید نخواهیم همهی

 

* سلااااااااااااااااام ابوذر عزیز
    به بازی ارزو ها دعوتت کردم
    نگی نه هاااااااااااااااااا؟
   منتظرتم
   ادت کردم با اجازه
    بهاره (چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 ساعت: 11:48 )

 

** "اوهوی تا دو روزه دیگه بلاگو آپ می کنی یا رازتو ؟!!!! افشا می کنم تو درو همساده!!! جدی گفتما..." (شنبه 10 آذر1386 ساعت: 23:39 )

      "باور کن اگه نکردم اینکارو لبتابم پیشم نبود ..تا جمعه وقت داری..راس ساعت 12 بامداد روز شنبه اگه به روز نباشى ، آفشاگری می کنم..شوخی ندارم..." (سه شنبه 13 آذر1386 ساعت: 22:17 )

      "تو چند ساعت بیشتر وقت نداری...." (جمعه 16 آذر1386 ساعت: 21:32 )

 

*** درباره نماندن، اینبار را نخواستم از حماقتم سوء استفاده کنم،

      و با ساده سازی ها، بر تردیدهای داستان پیچیده ی نماندن فایق آیم،

      از دیگر سو تا "اذا الصحف نشرت" **!، فرصتی نمانده بود..

      لیک، فعلا سکوت؛ که شکل متین حرف زدن ست!!

      شاید، اگر فرصتی بود، بسطی...

 

-  شانزدهم آذر 1386 - وحیدالدین  | 

 

بیش از اندکی این مثنوی تاخیر شد...

مدتی ست ساکتم؛
و دیری ست که دیگر عنوان "ابوذر" تمام دغدغه هایم را شامل نمی شود؛
و ازین گذشته، بر این باورم که حرافی ذیل این عنوان حرام ست!
سنگی بود که نتوانستم بزنم..
هیچ یک از نوشته ها نسبتی با ابوذر نداشت،
و نیز با من..؛
که تنها نوشته ای که شاید از نوشتنش پشیمان نشدم،

و هنوز وصف حالم ست، "رهِ من" ست..


اگر هنوز بساط ناجور این لاف ابوذروارگی برجاست، ازین روست که به دوستی تعهدی دارم درباره ی نوشتن موضوعی با عنوان "آرزوها"یم..

شاید پس از سقط این ثقیل، این محمل را هم فکندم!

تا آن روز...

 

-  دوازدهم آبان 1386 - وحیدالدین  | 

 

با دوست :

 

معشوق،

بهانه ست،

برای عاشقی...

 

-  سوم اردیبهشت 1386 - وحیدالدین  | 

 

با همراه مخلص، بهمن ک. (صالح) :

 

برادرم،

صالح!

از کجا باید آغاز کنیم؟

 

امروز

بار دیگر

ثمودیان

صالحان را

به شگون بد گرفته اند...

 

روزگار غریبی ست!

آیت الله! آیةالله را،

نشانه ی خدا را،

ناقه ی حق را،

پی می کند!

 

سنگار من!

در این سنگستان،

بار دیگر،

سنگ اندوزان و سنگدلان و سنگ تراشان،

هم سنگر شده اند؛

سنگدان ها سنگین،

سنگسارها می کنند و مقدس سنگ ها می تراشند،

و خلق هنوز،

سگ دوی سنگک می زند!

 

برادر!

در این سنگلاخ اما،

چه باید کرد؟

 

شاید،

باید،

دوباره،

سنگریزه ها برگرفت،

به سنگ شیطان کوفت...

 

اما،

آنها که تنها سنگ قبر خود را به سینه می زنند،

گویند که می توان

دوباره از دل سنگ

به امید اصلاح!،

نشانه ای بیرون کشید؛

اما!

چه نشانه ها که از دل سنگ برآمد،

و بر دل سنگ ننشست...

 

"دسیسه ی سختی کرده اند، و ما نیز دسیسه ی سختی کرده ایم و نمی دانند...

به آنها که در این سینه از زمین فساد می کنند، بگو

اندکی فرصت دارید تا در خانه هاتان از زندگی برخوردار شوید؛

این وعده ای ست که جای کذب ندارد؛

بانگی سخت و مرگبار شما را فرا خواهد گرفت،

و در خانه هاتان، به کیفر ستمی که کرده اید، از پای در خواهید آمد؛

گویا هرگز در این دیار نبوده اید..."

 

-  چهارم فروردین 1386 - وحیدالدین  | 

 

محمد مهدی زاده (مدیر کل آموزش پایه نهضت سواد آموزی):

« ما هرگز درباره ی کودکانی که نمی توانند خود را با نظام آموزشی وفق دهند سخنی نمی گوییم.

چرا که به این ترتیب خودمان را زیر سؤال می بریم و به خودمان انتقاد می کنیم. » **

 

بی تردید هرآنکه اندک تأملی در مدرسه،

این یگانه راهِ هراسناکِ دانشگاه داشته باشد،

از دانشجو، این نمونه رهرو ِ دیروز ِ آن،

این موجودِ سرکوفته ی سربه زیر ِ مصلحت اندیش،

مطیع و منفعلی که در انتظار معجزه ای تمام عزم و شهامتش را باخته،

و در این مکاره بازار نانِ خود می برد، خرده ای نخواهد گرفت.

اما بر آنم که در این مقال نه از دیروز ِ دانشجو و راهِ او، که از رهرویی دیگر گویم.

رهرویی که هیچ گاه تن به جبر ِ راه نداد و به مقصد نرسید.

از فرزندِ ناخلفِ مدرسه؛ او که دیروز خشت اول کج نهاد و امروز،

نجیبِ شورشیِ آگاه، مسئول و امیدوارست که

عقایدِ مسلط را از تیغ پرسشش امانی نیست؛

از این موجودِ غریب، دانشجونما!

 

او پیش تر، از آن زمان که گلی از گلهایِ خندانِ ایران بود،

و از آن هنگام که مادر، در اولین روز از مدرسه،

گامهای نامطمئنش برای یافتن راه مدرسه را راهنما شده بود،

بدرستی آموخته بود که ولی، راهنماست و نه راهبر.

اما بی شک، آن هنگام که با تردید دستِ مهربانِ مادر را رها،

و به یارانِ کوچکِ دبستانی اش می پیوست، هرگز تصور ِ آن نمی کرد،

این جماعت که امروز لبخند بر لب و شاخه گل در دست

به استقبالش آمده اند و خود را اولیای مدرسه می دانند،

فردا روز وظیفه ی آدم کردن و راهبریِ این توده ی معصوم را

بر شانه هاشان احساس کنند، و شاخه های گل،

جای خود را به خط کش ها، چوب ها، کابل ها و ترکه ها دهند...

 

زنگِ شروع مدرسه به صدا درآمد؛

درهای بزرگ و آهنیِ قلعه به روی اولیای حقیقی بسته شد؛

آسمان تیره گشت و باران بی امان بر سرهای تراشیده ی دبستانیان باریدن گرفت.

اما از آن سو، اولیای مدرسه، از آن بالای بلند و مسقف، در امان از باران،

بر این توده سربازانِ کوچکِ یکدست پوش، خبردار و آماده ی فرمان که

لطافت کودکانه شان را با سر دادنِ شعارهای آزاردهنده ی مرگ می خراشیدند،

نعره می زدند که « به ترتیبِ قد به صف ». نه برای نظم،

بل از آنرو که کوتاه ترها از دید پنهان نمانده و فرصت شیطنت نیابند...

 

صفوف تشکیل شد. ناله ی قاری، وصفِ حالِ مدرسه بود:

« اذا الشمس کورت، و اذاالنجوم انکدرت... »

اما براستی آن سرود را که بچه ها طوطی وار هم صدا شدند،

وصفِ حالِ کدامین مدرسه بود:

« سر زد از افق، مهر خاوران، فروغ دیده ی حق باوران... »

 

در همان هنگام که ناظمان چوبِ الف به دست،

هیچ شیطنت، لبخند و صدایی را برنمی تافتند،

صدای خنده ی کودکی بازیگوش، دیوارهای قطور و بلندِ مدرسه را به لرزه درآورد.

بلی او بود که حاضر نبود چون دانش آموزانِ نمونه، بی خطر، ساکت و انضباط بیست،

تسلیم اتوریته ی ناظم شود.

 

اولین سیلی را خورد و خوب می دانست که آخرین نخواهد بود.

از آن پس اغلب او را در کنج کلاس،

دو دست و یک پا بالا و پشت به معلم می یافتی.

چرا که حاضر به نوشتن و تکرار ملال آور سرمشق های بی ربطی نبود که

به آنها اعتقادی نداشت: بابا نان داد...

 

و مبصر، این نماینده ی صادقِ ناظم در کلاس،

آموخته بود که بچه ها یا سیاهند، یا سفید؛ خوب ها، بدها.

و نام دانشجونما همیشه زیر عنوان بدها بود...

 

کار بالا گرفته بود؛ کتک، فلک، تهدید و شکنجه! آری شکنجه:

خودکار سختِ معلم، انگشتانِ کوچکِ او... و نهایتآ اخراج.

اما او، تنها نگران آن کودکِ گریانی بود که در اولین روز از مدرسه،

عاجزانه مادرش را می خواند، و طاقت سیلی خوردن نداشت.

 

زنگ خانه کِی فرا می رسد...

 

* مقاله ی ارائه شده در مورد بررسی مشکلات آموزش و پرورش ایران _ تیرماه هشتاد و پنج

** نشست یونیسف _ کودکان بازمانده از تحصیل _ دوشنبه 28 فروردین 1385

  

-  بیست و ششم اسفند 1385 - وحیدالدین  | 

 

مرا به تُرکستان مبری، ره!

پاکوب پیر بی بازگشت!

ره نشینان طعنه می زنند: " مال رو می روی؟!!"

و گاهی رهگذری نومید: " های! بیراه! این بی رهه ست..."

هر بار که از زهرشان نشستم،

راهی ام کردی،

به امید همرهی منتظر، در ابهام پیچ گردنه ای غریب...

اما،

آن ها که در غبار گردنه ها

انتظار می کشند،

رهزنانند!

 

رومی!

کجایی که

همرهان سست عناصرم آرزوست...

همرهی نیست...

 

رهِ من! زنهار!

که این رُهبان- راهِبان که خود را رَهبان- راهبان می خوانند، راهزن اند!

هراسم از آنان، نه از ره توشه است، که دستانم خالیست؛

هشیار باش! که رهزنان، رهزنی می کنند، نه رهرو زنی!

رَهبانی نیست؟

 

پیر گفت: " رهبران را بر متاب!"

رهبران را بر نمی تابم، رهنمایان را چه شد؟

نه رَهبانی، نه رهنما- رَهدانی، نه رهنوردی، و نه همرهی؛

تنها تویی، رهِ من!

به هرکجا که خواهی مرا ببر، نیکوست...

 

اینک،

باز نشسته ام؛

اما باز،

 

ابهام پیچی غریب...

 

-  هجدهم اسفند 1385 - وحیدالدین  | 

 

کلّه های پخته،

در سینی طباخی،

لبخند می زنند؛ دندانها ریز، و ردیف.

 

تلخک شعار:

اعلی حضرت (ع)!

معظّم له (س)!

شاهنشاه (ص)!

راعی دو عالم!

سایه ی خدا!

قطب عالَم دو امکان!!!

امروز صبحانه کلّه می خورند؛

مغز پخته، چشم بینا، زبان گویا، و بنا گوش شنوا!

با نان سنگک چرب، از جیب بیت المال!

آبش را هم تا ته هورت می کشند!

و کاسه شان را برای کاسه لیسی به ما عنایت می کنند!

جمیعا صلوات سوم رو به نیت سلامتی مرجع فرزانه،

و زندگی پرپر شده ی خودتون و خونوادتون، قرّاءتر!

الله اکبر... الله اکبر...

 

کلّه های نپخته، نَشُسته، با نشاط و صبحانه پرور توجه کنید!

مدّ ظلّه العالی خوششان آمده! گوشت به تنشان شده!

می فرمایند زین پس زندگی به همین منوال ادامه دارد،

و با نشاط به روی شما آروغ می زنند!

تکبیر!

اللّهم صل علی...

 

اما بی شک،

کلّه ای نپخته، نَشُسته، و کرم خورده،

در سینی تاریخ، لبخند خواهد زد؛ دندانها ریز، و ردیف!

 

شاه چیه که کلّه پاچش چی باشه؟!!

 

-  بیست و چهارم آبان 1385 - وحیدالدین  | 

 

برای هادی ( ره ) ! :

 

دیروز مُردی؛

پیش از مرگ؛

در غروبی سرد، ساکت؛

و نَگِریست در سوگت، جز من.

به حکم عقل! ،

به پای لاشه ها،

ذبح کردی،

خویش را.

 

امروز دیگر،

به ظلمت گورستان،

گورستانیان،

به بوی کافور،

نگاه های سرد،

و لبخندهای منجمد،

خو کرده ای.

روشنی دشت،

عطر یاس،

نگاه مادر،

و خنده های کودکانه،

همه را،

همه را از یاد برده ای.

 

تا فردا...

 

-  ششم آبان 1385 - وحیدالدین  | 

 

برای ابوذر وارها که ندانند قدر تنها زیستن و تنها مردن را :

 

کوه به کوه رسید، اما...

 

تنها می نوردید، کوه به کوه؛

و تن ها می نوردید، تن به تن.

گهی تند، در طمع تن ها شدن،

و گه آهسته، از خوف تنها ماندن.

تن به تن؛ قاعده ی نورد بود، شاید! و ندانست؛

و ندانست که تن هاست به تنهایی، شاید!

 

اما بی شک، تن به تن نرسید...

 

-  بیست و ششم مهر 1385 - وحیدالدین  | 

 

روزها گر رفت، گو رو باک نیست،

اما کاش،

شب ماندنی بود.

در روشن روز،

کدامین کورسو مرا به خود می خواند،

تا این لش خسته را،

به امید نجات، تکانی دهم و برخیزم؟

ای آزادی!

به آفتاب کاران بگو،

صبح فردا خورشید،

زیبایی ماه و سوسوی هیچ ستاره را،

بر نخواهد تافت.

تو ای عدالت!

فردا روز،

ظلمتی نیست تا در پس آن،

چهره ها یکسان،

درد همه را گوش دهی.

و اما عشق!

در آفتاب روز،

چگونه می توان، حجم ناشناسی را

با پیکر تو به اشتباه گرفت،

و به آن امید بست؟

تو بگو، ای شب!

این چه تناقضی ست،

که برای روز می جنگم،

و تو را دوست می دارم؟

 

-  هجدهم تیر 1385 - وحیدالدین  | 

 

" اگر باطل را نمی توان ساقط کرد، می توان رسوا ساخت.

اگر حق را نمی توان استقرار بخشید، می توان اثبات کرد،

طرح کرد و به زمانه شناساند و زنده نگه داشت." ( معلم شهید )

 

 

" شب، سکوت، کویر" ترانه ای آشناست، در سکوتِ شبِ کویر.

ترانه ای که از زبان هر هرزه گوی خفته ای بارها شنیده ام و

من نیز می خوانم آنرا و لمیده ام:

"... داد و بیداد از این روزگار! ماهو دادن به شبهای تار..."

سالهاست که شب است و سکوت و کویر؛

و سالهاست که آسوده لمیده ام در این شب،

در آرزوی کوکب هدایتی، آفتاب حسنی، چهره ی مشعشع تابانی،

تا از گوشه ای، پشت ابری، برون آید و سینه ی شب بدرد!

 

در این سکوت، چرا فریاد؟

 که فریاد را مشیری و ثالث زده اند،

شجریان خوانده است، چه کنم؟ برقصم؟!

هستند کسانی که فریاد زده اند و می زنند؛ برای چه؟

خواب مرا نیز پریشان کرده اند.

تازه! در سکوت چنین شبی، خواب عمیق تر و خوابیدن آسان تر است...

 

آسوده لمیده ام در این کویر،

و در آرزوی باران می خوانم:

" ببار ای بارون ببار، بر شبهای تیره... "

کافی نیست؟

خب...: " زنهار از این بیابان! ..."

بهتر نشد؟

داروگ را می خوانم: " کی می رسد باران؟"

حالا چطور؟

راست می گویی، اگر داروگی بود به من می خندید!

براستی شب است و سکوت و کویر؛

 و من همچنان آسوده لمیده ام و زمزمه می کنم:

" داد و بیداد از این روزگار..."

 

-  بیست و یکم فروردین 1385 - وحیدالدین  | 

 

سخت است آنکه هستم بنمايم؛ رسواييست!

ياری کن آن شوم که می نمايم.

 

-  بیست و چهارم دی 1384 - وحیدالدین  | 

 

هیچ خاطرت هست آن روز را که گفتی:

" توقف جایز نیست! هیچ می دانی؟"

از آن روز همچنان می روم...

خوب خاطر دارم که پرسیدم: " به کجا؟"

". " مقصد ، خودِ راه است-

- " و مقصود؟"

- " رفتن."

و بعد با لبخندی که همیشه بر لب داری:

 "! دلواپس رسیدن نباش"

اما هر چه فکر می کنم خاطرم نیست،

پاسخت را به پرسشم: " راه کدام است؟"

از آن روز، هر روز، بارها از تو می خواهم:

اهدنا الصراط المستقیم." "

 

-  یکم آذر 1384 - وحیدالدین  | 

 

کجای اين خاکی؟

شايد بيهوده ترا در خاک می جويم.

آری! يقيناً رسته ای.

می دانم که رستن، شرط يافتن توست،

اما شرط رستن من،

شايد، قطره اشکی باشد،

از نرگس تو، در فراق من،

که تن خشکيده ام را، جانی دوباره بخشد!

 

-  نوزدهم اردیبهشت 1384 - وحیدالدین  |