تبليغاتX
رند سرخ (سبز)

رند سرخ (سبز)

جامه ای سرخ، پرچمی سبز..


قسم به زیبایی..

قسم به سماء ِ گرفته ی زمستان ِ ِِهشتاد و شش

به سرخی ِ نوک ِ بینی، در سوز ِ گُم-راهه های دربندِِِ

قسم به گونه های یخ-زده

به سنگینی ِ بوت های آب-گرفته؛ پاچه های خیس و گِلی

به طنین ِ تیره ی کلاغ، در سکوت ِ روشن ِ برف

قسم به سُر-خوردن؛ به لغزش ِ نخستین! به شرم ِ اولین-بوسه..


که به آن رخداد،

وفادار خواهم ماند.:


-  سیزدهم آبان 1388 - وحیدالدین  | 

 

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم / در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

 

-  پنجم آبان 1388 - وحیدالدین  | 


پيش از شما

به سان شما

بیشمارها

با تار عنكبوت

نوشتند روی باد

كين دولت خجستهٔ جاويد زنده باد

شفیعی کدکنی

-  بیست و دوم مهر 1388 - وحیدالدین  | 

پسری در خیابان نعره می زند ؛

دختری افسرده با چشمانی پردرد می گذرد ؛

پیرزنی تنها بر نیمکت نشسته است ؛

مردی آشفته به سویی می دود ؛

.

.

.

چه بنگرم ، چه چشمانم را ببندم ؛

چه بیندیشم ، چه بی تامل بگذرم ؛

چه فریاد زنم ، چه سکوت کنم ؛

چه خراش های روحم را دریابم ، چه مست از زندگی احساسش نکنم ؛

.

.

وجود من به وسعت "ما"ست.

این تقدیر ماست.

-  ششم مهر 1388 - نیوشا  | 


هر که را با خط سبزت سر سودا باشد   /   پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد     حافظ

-  سی و یکم شهریور 1388 - وحیدالدین  | 


عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد.

صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.

قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند

و جهانیان یک چشم خشم و یک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.

چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.

شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.

 

آقای خامنه ای،

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟            ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند                          که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت." نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما  چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد. ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی  از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید.

شادم که آخر الامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش  انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانهای دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند.

"پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولایی شما بود. و اینک خدا را شکر که پرده عصمت دروغین این دیو دریده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانیان با خشم و حیرت آن را برهنه مشاهده کردند.


آقای خامنه ای،

می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنید. خطا کرده اید، خطایی سخت. تدبیر این خطا را من دوازده سال پیش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگیرید. از حق بودن و فضیلت بودنش بگذرید. آن را برای رسیدن به حکومتی کامیاب به کار گیرید. این را که می خواهید؟ چرا شیپور را از سر گشاد می زنید؟ چرا میان مردم عسسان و خفیه نویسان و جاسوسان می گمارید تا ضمیر آنان را بخوانند یا به حیله و ترفند، سخنی از زیر زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نویسندگان را ... آزاد بگذارید، مردم به صد زبان حکایت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود و شما را در تدبیر ملک و تنظیم نظام یاری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنید. آنها ریه های جامعه اند. اما شما از بیراهه و کژراهه رفتید. و اینک در طلسم تهلکه ای افتاده اید و قربانی نظام بسته ای شده اید که دیرگاهیست خود آن را آفریده اید، که نه نقد در آن می روید نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنید با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آورید. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی باید به شما نموده باشد که افیون استغنا و افسون استبداد، زیرکی و دانایی را از شما ستانده است. و اینک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنید. و خون را به خون می شوئید مگر طهارتی حاصل کنید.

خیانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنایت بردید، خیانت و جنایت بس نبود تجاوز به زندانیان را بر آن افزودید، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کردید. درویشان و روحانیان و نویسندگان و دانشجویان را هم امان ندادید و از دم تیغ گذراندید. عاقبت هم به جانیان و بانیان جایزه دادید و به ریش همه خندیدید و ریش سرباز بی نوایی را گرفتید که چرا ماشین ریش تراشی را به سرقت برده است!

 از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

 لطف حق با تو مداراها کند               چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گریند و به زبان حال و قال با خدا می گویند:

 ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک  ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا ( خداوندا ما را از این محیط پر ستم نجات بخش و برای ما یاوری بفرست.)

می دانستم که "چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است." زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولایت جایر را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم نالیدم که بازهم ندای خلایق را نمی شنوی؟ چون عیسی بر صلیب گله کردم که "خدایا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سیاهکاران را نمی بینی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رویان را نمی نگری که شیرینی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنیت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانیان و شوکت شریرانه ستمگران را می بینی و باز هم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه یعنی آن کلمات سه گانه را شنیدم: "هتک حرمت نظام"، که چون حدیث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گویی کلمات آن خطیب نبود. کلمات تو بود خدایا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومایگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرین ها بر تو بادا ای خدا               بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت دیگران             باد آتش را به کشت او بران


آقای خامنه ای،

 می خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است ، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیس از بام تاریخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است. آن دلیری ها که در کنج خلوت و در پرده تزویر می کردید فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گریبان شما را سوخته است. خائفم که بگویم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است. ایران سبز از این پس دیگر آن ایران سیاه و ویران نیست. سبزی و سپیدی این جنبش به عنایت و اجابت الهی بر سیاهی جور شما پیشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر علیه شما بشورند.

 سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلویشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزادیشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دینشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشیدند، و به نام دین خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خیانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بیت الاحزانی بنام صدا و سیما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغین و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنیا فروختند که همگان عاشقان سینه چاک نظام ولایتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زیر پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشیدند و دانایان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پیران دریغ داشتند، آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند تا نویسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعیت بند از بند بگشایند، در پی مالیخولیای دشمن ستیزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشیدند و جمعی را به بند کشیدند، و اقاریر مضحک بر زبانشان نهادند و کیفرهای مهلک بر جانشان. عمله استبداد نظامی و قضایی بیداد را به نهایت رساندند، گویی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چیزی کم نیاورد.

این مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زیرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزویر های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت و دراز مدت، آتشی در وجدان رعیت افروخت که کاشانه ولایت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمایش" بود، نه "فتنه" و نه "مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغیان و غلیان غیرت بود بر علیه غارت. وجدانهای بیدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی اندیشه خود، غیرت ورزیدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متین شوریدند. دزدان سراسیمه بر خود پیچیدند، ولی ما صدای خنده خدا را شنیدیم که در فضا پیچید. او از ما راضی بود. دعای ما را شنید و جانیان و بانیان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.


آقای خامنه ای،

بارها حافظان، حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:

با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز       در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

و گفتند:

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود                      چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند

نشنیدند و عاقبتشان را شنیدی.

جنبش سبز برای آفریدن ایرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طیبه ای که پایی در زمین و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهیم). این جنبش شهید سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوینده و گفتمان سبز خود را پیدا کرده است. محصول بیست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پیکارگران عرصه سیاست و فرهنگ است. بیهوده می کوشید با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنید. خود را مگر بشکنید.

 این نه آن شیر است کز وی جان بری                         یا ز پنجه قهر او ایمان بری

 فرو ریختن رعب رعیت و زوال مشروعیت ولایت بزرگترین دستاورد شورش غیرت بر غارت بود و شیر خفته شجاعت و مقاومت را بیدار کرد. نه تطاول نظامیان، نه تجاوز حرامیان، نه خاک افشاندن در چشم مروت، نه باد افکندن در آستین ژنده قدرت، نه تکیه بر سبعیت حیوانی، نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور، نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هیچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دینی رسوای کفر و دین شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسیده است. ما این را به دعا از خدا خواسته ایم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شیرین تر از این ندارد که عیدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اینک می گریاند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستید به پابوس شما بیاید، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خیابانی، اجتماعات آئینی، رمضان و محرم، حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زیان شما روان می شوند.

ما نسل کامکاری هستیم. ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهیم نهاد و قدر خواهیم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کردید و قدرش را ندانستید و اکنون مظلمه اش را می برید. فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه "پایگاه دشمن". و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید.

 ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک.


  *************

  با خود می گویم برای که اینها را می نویسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خیمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائیش از بام افتاده است؟ و آنگاه به یاد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکیم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شدیدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون (آنان پرسیدند چرا کسانی را موعظه می کنید که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگیرد، شاید هم پند ما در آنان درگیرد – سوره اعراف 164)

بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته ام و درس دین داده ام. از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.

ای خدای خرد و فضیلت! به صدق سینه مردان راستگو و به آب دیده پیران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سینه های بریان و چشم های گریان ستمدیدگان رحمت آور و بیش از این خلقی را پریشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضیلت را از اسارت این نامردمان به در آر.

باد را بگو تا خیمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ریشه بیداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها و باران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر این قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذیلت ظالمان را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند.

آب و دریا ای خداوند آن توست                      باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود                     ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن یا ربنا آب طهور                                    تا شود این نار عالم جمله نور

 

رمضان مبارک 1430 قمری

شهریور 1388 شمسی

عبدالکریم سروش



-  نوزدهم شهریور 1388 - وحیدالدین  | 

 

به نظر من یه آدم هر جایی می تونه باشه...

...

ولی من.. یعنی بهتر بگم ما

معتقدیم آدم هرکی که باشه

باید سبز باشه

بله سبز

و همیشه سبز...

 

(مردادماه هشتاد و هشت ـ پاریس)

 

-  چهاردهم مرداد 1388 - وحیدالدین  | 

 

- زندگی ام آوردگاه "من ها"ست..

 

- هه...بیهوده جدلی!

 

- کیستی تو..؟!

             که چنین خسته ، به زندگی ام "نگاه می کنی" ؟

 

-  بیست و سوم اردیبهشت 1388 - نیوشا  | 

 

ظرایفی ست میانِ

سوسماروار در سوراخ خویش خزیدن،

و محمدوار در حرای خویش تنیدن

 

-  سوم فروردین 1388 - وحیدالدین  | 

 

ما روی زمینی ایستاده ایم که هر گزینش ِ مصداقی، ناگزیر از آلودن دست هاست.

اما اگر قرار بر جستجوی دندان های سفید در لاشه ی متعفن سگ باشد، ایده ی استالین واجد حقیقتی ست که فاشیسم، با پاک کردن خطِّ مقدمِ راستین، و ترسیم دروغین آن بر تفاوت های ملی یا زیست شناختی و یا دینی، و دعوی ِ دو تمامیت کاذب در دو سوی این مرز، از آن محروم ست؛ و آن عنایت به آوردگاهِ راستین ست..

 

-  بیست و ششم بهمن 1387 - وحیدالدین  | 

 

وقتی آمدم ٬ همه سکوت بود ٬

صدای مادر٬ عروسک٬ خانه٬ محله٬... مرا با من آشنا کرد٬

اکنون همه صداست٬

 و من می جویم "من" را ٬

با سکوت ..

 

-  دوازدهم دی 1387 - نیوشا  | 

 

بی قرار

آدمی ، موجودی ست بی قرار ..

 

-  هفدهم آذر 1387 - وحیدالدین  | 

 گردیدن...

 

-  هفتم آبان 1387 - وحیدالدین  | 

 

- بنویس!

- کلامم خام است ، نمی توانم.

- بنویس!

- چه جای نوشتن است برای آن که می داند که نمی داند؟!

- بنویس!

- متنفرم از آن که روان خویش را به حراج گذارم.

- ...!

- رویگردانم از بیان روزمره هایی که برایم گوهری است ، و برای دیگری داستانی بی مایه.

- ب ِ! نِ! ویس!!

- هراسانم از گرداب ایجاب که مرا در خود ببلعد ؛ و دستانم نیز به سوی شاخه ای برای نجات لرزان است ، مبادا ریشه ای نداشته باشد.

- ب ِ... نِ...  ...

- آخر برای که؟ برای آنانی که گاه به من نزدیک اند و گاه فرسنگ ها دور؟

...

 - ... برای خود بنویس ؛ نه از روزمره ها و نه از پستوها ؛

  از آنچه می سوزاندت ، می گریاندت ، گاه جانت را به طرب می آرد ،

  و گاه در چاه تاریکی از ناله های درد مدفون می سازد.

  از آن بنویس که می جویی و نمی یابی.

  بنویس ، شاید که خویشتن خویش را در بیان خویش بیابی!

 

و دیگر هیچ نگفتم ؛

قلم به دست گرفتم...

- نیوشا -                                            

-  پانزدهم مهر 1387 - نیوشا  | 

 ایجاب ، بت ست ..

-  چهارم مهر 1387 - وحیدالدین  | 

ای شکست! که هنوز نزنده ام! درین احتضاری که تا به کی بینجامد..

این بار ، با تیغ لطافت تو ، بر شاهرگ مرگ ، خواهم آمد..

خواهم آمد؟!

-  چهارم شهریور 1387 - وحیدالدین  | 

 

درین کشاکش مضحک پاسخ ها،

چه پرسش ها گم شدند..

 

پی غایت ها خواهم گشت..

 

-  بیستم بهمن 1386 - وحیدالدین  | 

 

هله عاشقان بشارت ، که نماند این جدایی /  برسد به یار دلدار ، بکند خدا خدایی

 

با " آنکه یافت می نشود" ! :

  

مدتهاست که می گردم؛

تنها؛

به دنبال نگاهی آشنا؛

                               پرفروغ؛

                                           نگران!

به دنبال صدایی آرام؛

                               مطمئن!

 

به دنبال دلی فرخنده از نور!

تبسمی از شرم و نجابت!

 

نگو بیهوده می گردم!

که او را من یافته ام!! 

لیک،

خود را به غفلت می زنم؛

تا او نیز، بیابد مرا!

تا من نیز او را بیابم،

    دوباره..

 

تا دهه ی وحدت..!!

 

-  بیست و پنجم آذر 1386 - وحیدالدین  | 

 

به دعوت هم بازی عزیز، ولیمه * ؛

و تهدید برادر افشاگر!، مهدی ** :

 

پیش از آغاز؛

   خرده از خود؛

که بازیگری بازیگوشم و تن به قواعد بازی نمی دهم..!

   و گله از بازی؛

که آرمان، بازیچه شده..

 

 اما،

آرزو(ها)!

 

متاسفانه،

تنها آرزوی اکنونم را،

واژه ای دستمالی شده، فاسد شده، و تهی شده از معنا حامل ست،

و آن، نماندن *** ست..

 

زندگی برایم، مغتنمی ست، تا هرچه بیشتر پیشتر...

 

در حال تکمیل...

 

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست!

 

 پس از پایان؛

بیایید نخواهیم همهی

 

* سلااااااااااااااااام ابوذر عزیز
    به بازی ارزو ها دعوتت کردم
    نگی نه هاااااااااااااااااا؟
   منتظرتم
   ادت کردم با اجازه
    بهاره (چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 ساعت: 11:48 )

 

** "اوهوی تا دو روزه دیگه بلاگو آپ می کنی یا رازتو ؟!!!! افشا می کنم تو درو همساده!!! جدی گفتما..." (شنبه 10 آذر1386 ساعت: 23:39 )

      "باور کن اگه نکردم اینکارو لبتابم پیشم نبود ..تا جمعه وقت داری..راس ساعت 12 بامداد روز شنبه اگه به روز نباشى ، آفشاگری می کنم..شوخی ندارم..." (سه شنبه 13 آذر1386 ساعت: 22:17 )

      "تو چند ساعت بیشتر وقت نداری...." (جمعه 16 آذر1386 ساعت: 21:32 )

 

*** درباره نماندن، اینبار را نخواستم از حماقتم سوء استفاده کنم،

      و با ساده سازی ها، بر تردیدهای داستان پیچیده ی نماندن فایق آیم،

      از دیگر سو تا "اذا الصحف نشرت" **!، فرصتی نمانده بود..

      لیک، فعلا سکوت؛ که شکل متین حرف زدن ست!!

      شاید، اگر فرصتی بود، بسطی...

 

-  شانزدهم آذر 1386 - وحیدالدین  | 

 

بیش از اندکی این مثنوی تاخیر شد...

مدتی ست ساکتم؛
و دیری ست که دیگر عنوان "ابوذر" تمام دغدغه هایم را شامل نمی شود؛
و ازین گذشته، بر این باورم که حرافی ذیل این عنوان حرام ست!
سنگی بود که نتوانستم بزنم..
هیچ یک از نوشته ها نسبتی با ابوذر نداشت،
و نیز با من..؛
که تنها نوشته ای که شاید از نوشتنش پشیمان نشدم،

و هنوز وصف حالم ست، "رهِ من" ست..


اگر هنوز بساط ناجور این لاف ابوذروارگی برجاست، ازین روست که به دوستی تعهدی دارم درباره ی نوشتن موضوعی با عنوان "آرزوها"یم..

شاید پس از سقط این ثقیل، این محمل را هم فکندم!

تا آن روز...

 

-  دوازدهم آبان 1386 - وحیدالدین  | 

 

با دوست :

 

معشوق،

بهانه ست،

برای عاشقی...

 

-  سوم اردیبهشت 1386 - وحیدالدین  | 

 

با همراه مخلص، بهمن ک. (صالح) :

 

برادرم،

صالح!

از کجا باید آغاز کنیم؟

 

امروز

بار دیگر

ثمودیان

صالحان را

به شگون بد گرفته اند...

 

روزگار غریبی ست!

آیت الله! آیةالله را،

نشانه ی خدا را،

ناقه ی حق را،

پی می کند!

 

سنگار من!

در این سنگستان،

بار دیگر،

سنگ اندوزان و سنگدلان و سنگ تراشان،

هم سنگر شده اند؛

سنگدان ها سنگین،

سنگسارها می کنند و مقدس سنگ ها می تراشند،

و خلق هنوز،

سگ دوی سنگک می زند!

 

برادر!

در این سنگلاخ اما،

چه باید کرد؟

 

شاید،

باید،

دوباره،

سنگریزه ها برگرفت،

به سنگ شیطان کوفت...

 

اما،

آنها که تنها سنگ قبر خود را به سینه می زنند،

گویند که می توان

دوباره از دل سنگ

به امید اصلاح!،

نشانه ای بیرون کشید؛

اما!

چه نشانه ها که از دل سنگ برآمد،

و بر دل سنگ ننشست...

 

"دسیسه ی سختی کرده اند، و ما نیز دسیسه ی سختی کرده ایم و نمی دانند...

به آنها که در این سینه از زمین فساد می کنند، بگو

اندکی فرصت دارید تا در خانه هاتان از زندگی برخوردار شوید؛

این وعده ای ست که جای کذب ندارد؛

بانگی سخت و مرگبار شما را فرا خواهد گرفت،

و در خانه هاتان، به کیفر ستمی که کرده اید، از پای در خواهید آمد؛

گویا هرگز در این دیار نبوده اید..."

 

-  چهارم فروردین 1386 - وحیدالدین  | 

 

محمد مهدی زاده (مدیر کل آموزش پایه نهضت سواد آموزی):

« ما هرگز درباره ی کودکانی که نمی توانند خود را با نظام آموزشی وفق دهند سخنی نمی گوییم.

چرا که به این ترتیب خودمان را زیر سؤال می بریم و به خودمان انتقاد می کنیم. » **

 

بی تردید هرآنکه اندک تأملی در مدرسه،

این یگانه راهِ هراسناکِ دانشگاه داشته باشد،

از دانشجو، این نمونه رهرو ِ دیروز ِ آن،

این موجودِ سرکوفته ی سربه زیر ِ مصلحت اندیش،

مطیع و منفعلی که در انتظار معجزه ای تمام عزم و شهامتش را باخته،

و در این مکاره بازار نانِ خود می برد، خرده ای نخواهد گرفت.

اما بر آنم که در این مقال نه از دیروز ِ دانشجو و راهِ او، که از رهرویی دیگر گویم.

رهرویی که هیچ گاه تن به جبر ِ راه نداد و به مقصد نرسید.

از فرزندِ ناخلفِ مدرسه؛ او که دیروز خشت اول کج نهاد و امروز،

نجیبِ شورشیِ آگاه، مسئول و امیدوارست که

عقایدِ مسلط را از تیغ پرسشش امانی نیست؛

از این موجودِ غریب، دانشجونما!

 

او پیش تر، از آن زمان که گلی از گلهایِ خندانِ ایران بود،

و از آن هنگام که مادر، در اولین روز از مدرسه،

گامهای نامطمئنش برای یافتن راه مدرسه را راهنما شده بود،

بدرستی آموخته بود که ولی، راهنماست و نه راهبر.

اما بی شک، آن هنگام که با تردید دستِ مهربانِ مادر را رها،

و به یارانِ کوچکِ دبستانی اش می پیوست، هرگز تصور ِ آن نمی کرد،

این جماعت که امروز لبخند بر لب و شاخه گل در دست

به استقبالش آمده اند و خود را اولیای مدرسه می دانند،

فردا روز وظیفه ی آدم کردن و راهبریِ این توده ی معصوم را

بر شانه هاشان احساس کنند، و شاخه های گل،

جای خود را به خط کش ها، چوب ها، کابل ها و ترکه ها دهند...

 

زنگِ شروع مدرسه به صدا درآمد؛

درهای بزرگ و آهنیِ قلعه به روی اولیای حقیقی بسته شد؛

آسمان تیره گشت و باران بی امان بر سرهای تراشیده ی دبستانیان باریدن گرفت.

اما از آن سو، اولیای مدرسه، از آن بالای بلند و مسقف، در امان از باران،

بر این توده سربازانِ کوچکِ یکدست پوش، خبردار و آماده ی فرمان که

لطافت کودکانه شان را با سر دادنِ شعارهای آزاردهنده ی مرگ می خراشیدند،

نعره می زدند که « به ترتیبِ قد به صف ». نه برای نظم،

بل از آنرو که کوتاه ترها از دید پنهان نمانده و فرصت شیطنت نیابند...

 

صفوف تشکیل شد. ناله ی قاری، وصفِ حالِ مدرسه بود:

« اذا الشمس کورت، و اذاالنجوم انکدرت... »

اما براستی آن سرود را که بچه ها طوطی وار هم صدا شدند،

وصفِ حالِ کدامین مدرسه بود:

« سر زد از افق، مهر خاوران، فروغ دیده ی حق باوران... »

 

در همان هنگام که ناظمان چوبِ الف به دست،

هیچ شیطنت، لبخند و صدایی را برنمی تافتند،

صدای خنده ی کودکی بازیگوش، دیوارهای قطور و بلندِ مدرسه را به لرزه درآورد.

بلی او بود که حاضر نبود چون دانش آموزانِ نمونه، بی خطر، ساکت و انضباط بیست،

تسلیم اتوریته ی ناظم شود.

 

اولین سیلی را خورد و خوب می دانست که آخرین نخواهد بود.

از آن پس اغلب او را در کنج کلاس،

دو دست و یک پا بالا و پشت به معلم می یافتی.

چرا که حاضر به نوشتن و تکرار ملال آور سرمشق های بی ربطی نبود که

به آنها اعتقادی نداشت: بابا نان داد...

 

و مبصر، این نماینده ی صادقِ ناظم در کلاس،

آموخته بود که بچه ها یا سیاهند، یا سفید؛ خوب ها، بدها.

و نام دانشجونما همیشه زیر عنوان بدها بود...

 

کار بالا گرفته بود؛ کتک، فلک، تهدید و شکنجه! آری شکنجه:

خودکار سختِ معلم، انگشتانِ کوچکِ او... و نهایتآ اخراج.

اما او، تنها نگران آن کودکِ گریانی بود که در اولین روز از مدرسه،

عاجزانه مادرش را می خواند، و طاقت سیلی خوردن نداشت.

 

زنگ خانه کِی فرا می رسد...

 

* مقاله ی ارائه شده در مورد بررسی مشکلات آموزش و پرورش ایران _ تیرماه هشتاد و پنج

** نشست یونیسف _ کودکان بازمانده از تحصیل _ دوشنبه 28 فروردین 1385

  

-  بیست و ششم اسفند 1385 - وحیدالدین  | 

 

مرا به تُرکستان مبری، ره!

پاکوب پیر بی بازگشت!

ره نشینان طعنه می زنند: " مال رو می روی؟!!"

و گاهی رهگذری نومید: " های! بیراه! این بی رهه ست..."

هر بار که از زهرشان نشستم،

راهی ام کردی،

به امید همرهی منتظر، در ابهام پیچ گردنه ای غریب...

اما،

آن ها که در غبار گردنه ها

انتظار می کشند،

رهزنانند!

 

رومی!

کجایی که

همرهان سست عناصرم آرزوست...

همرهی نیست...

 

رهِ من! زنهار!

که این رُهبان- راهِبان که خود را رَهبان- راهبان می خوانند، راهزن اند!

هراسم از آنان، نه از ره توشه است، که دستانم خالیست؛

هشیار باش! که رهزنان، رهزنی می کنند، نه رهرو زنی!

رَهبانی نیست؟

 

پیر گفت: " رهبران را بر متاب!"

رهبران را بر نمی تابم، رهنمایان را چه شد؟

نه رَهبانی، نه رهنما- رَهدانی، نه رهنوردی، و نه همرهی؛

تنها تویی، رهِ من!

به هرکجا که خواهی مرا ببر، نیکوست...

 

اینک،

باز نشسته ام؛

اما باز،

 

ابهام پیچی غریب...

 

-  هجدهم اسفند 1385 - وحیدالدین  | 

 

کلّه های پخته،

در سینی طباخی،

لبخند می زنند؛ دندانها ریز، و ردیف.

 

تلخک شعار:

اعلی حضرت (ع)!

معظّم له (س)!

شاهنشاه (ص)!

راعی دو عالم!

سایه ی خدا!

قطب عالَم دو امکان!!!

امروز صبحانه کلّه می خورند؛

مغز پخته، چشم بینا، زبان گویا، و بنا گوش شنوا!

با نان سنگک چرب، از جیب بیت المال!

آبش را هم تا ته هورت می کشند!

و کاسه شان را برای کاسه لیسی به ما عنایت می کنند!

جمیعا صلوات سوم رو به نیت سلامتی مرجع فرزانه،

و زندگی پرپر شده ی خودتون و خونوادتون، قرّاءتر!

الله اکبر... الله اکبر...

 

کلّه های نپخته، نَشُسته، با نشاط و صبحانه پرور توجه کنید!

مدّ ظلّه العالی خوششان آمده! گوشت به تنشان شده!

می فرمایند زین پس زندگی به همین منوال ادامه دارد،

و با نشاط به روی شما آروغ می زنند!

تکبیر!

اللّهم صل علی...

 

اما بی شک،

کلّه ای نپخته، نَشُسته، و کرم خورده،

در سینی تاریخ، لبخند خواهد زد؛ دندانها ریز، و ردیف!

 

شاه چیه که کلّه پاچش چی باشه؟!!

 

-  بیست و چهارم آبان 1385 - وحیدالدین  | 

 

برای هادی ( ره ) ! :

 

دیروز مُردی؛

پیش از مرگ؛

در غروبی سرد، ساکت؛

و نَگِریست در سوگت، جز من.

به حکم عقل! ،

به پای لاشه ها،

ذبح کردی،

خویش را.

 

امروز دیگر،

به ظلمت گورستان،

گورستانیان،

به بوی کافور،

نگاه های سرد،

و لبخندهای منجمد،

خو کرده ای.

روشنی دشت،

عطر یاس،

نگاه مادر،

و خنده های کودکانه،

همه را،

همه را از یاد برده ای.

 

تا فردا...

 

-  ششم آبان 1385 - وحیدالدین  | 

 

برای ابوذر وارها که ندانند قدر تنها زیستن و تنها مردن را :

 

کوه به کوه رسید، اما...

 

تنها می نوردید، کوه به کوه؛

و تن ها می نوردید، تن به تن.

گهی تند، در طمع تن ها شدن،

و گه آهسته، از خوف تنها ماندن.

تن به تن؛ قاعده ی نورد بود، شاید! و ندانست؛

و ندانست که تن هاست به تنهایی، شاید!

 

اما بی شک، تن به تن نرسید...

 

-  بیست و ششم مهر 1385 - وحیدالدین  | 

 

روزها گر رفت، گو رو باک نیست،

اما کاش،

شب ماندنی بود.

در روشن روز،

کدامین کورسو مرا به خود می خواند،

تا این لش خسته را،

به امید نجات، تکانی دهم و برخیزم؟

ای آزادی!

به آفتاب کاران بگو،

صبح فردا خورشید،

زیبایی ماه و سوسوی هیچ ستاره را،

بر نخواهد تافت.

تو ای عدالت!

فردا روز،

ظلمتی نیست تا در پس آن،

چهره ها یکسان،

درد همه را گوش دهی.

و اما عشق!

در آفتاب روز،

چگونه می توان، حجم ناشناسی را

با پیکر تو به اشتباه گرفت،

و به آن امید بست؟

تو بگو، ای شب!

این چه تناقضی ست،

که برای روز می جنگم،

و تو را دوست می دارم؟

 

-  هجدهم تیر 1385 - وحیدالدین  | 

 

" اگر باطل را نمی توان ساقط کرد، می توان رسوا ساخت.

اگر حق را نمی توان استقرار بخشید، می توان اثبات کرد،

طرح کرد و به زمانه شناساند و زنده نگه داشت." ( معلم شهید )

 

 

" شب، سکوت، کویر" ترانه ای آشناست، در سکوتِ شبِ کویر.

ترانه ای که از زبان هر هرزه گوی خفته ای بارها شنیده ام و

من نیز می خوانم آنرا و لمیده ام:

"... داد و بیداد از این روزگار! ماهو دادن به شبهای تار..."

سالهاست که شب است و سکوت و کویر؛

و سالهاست که آسوده لمیده ام در این شب،

در آرزوی کوکب هدایتی، آفتاب حسنی، چهره ی مشعشع تابانی،

تا از گوشه ای، پشت ابری، برون آید و سینه ی شب بدرد!

 

در این سکوت، چرا فریاد؟

 که فریاد را مشیری و ثالث زده اند،

شجریان خوانده است، چه کنم؟ برقصم؟!

هستند کسانی که فریاد زده اند و می زنند؛ برای چه؟

خواب مرا نیز پریشان کرده اند.

تازه! در سکوت چنین شبی، خواب عمیق تر و خوابیدن آسان تر است...

 

آسوده لمیده ام در این کویر،

و در آرزوی باران می خوانم:

" ببار ای بارون ببار، بر شبهای تیره... "

کافی نیست؟

خب...: " زنهار از این بیابان! ..."

بهتر نشد؟

داروگ را می خوانم: " کی می رسد باران؟"

حالا چطور؟

راست می گویی، اگر داروگی بود به من می خندید!

براستی شب است و سکوت و کویر؛

 و من همچنان آسوده لمیده ام و زمزمه می کنم:

" داد و بیداد از این روزگار..."

 

-  بیست و یکم فروردین 1385 - وحیدالدین  | 

 

سخت است آنکه هستم بنمايم؛ رسواييست!

ياری کن آن شوم که می نمايم.

 

-  بیست و چهارم دی 1384 - وحیدالدین  |