روزها گر رفت، گو رو باک نیست،
اما کاش،
شب ماندنی بود.
در روشن روز،
کدامین کورسو مرا به خود می خواند،
تا این لش خسته را،
به امید نجات، تکانی دهم و برخیزم؟
ای آزادی!
به آفتاب کاران بگو،
صبح فردا خورشید،
زیبایی ماه و سوسوی هیچ ستاره را،
بر نخواهد تافت.
تو ای عدالت!
فردا روز،
ظلمتی نیست تا در پس آن،
چهره ها یکسان،
درد همه را گوش دهی.
و اما عشق!
در آفتاب روز،
چگونه می توان، حجم ناشناسی را
با پیکر تو به اشتباه گرفت،
و به آن امید بست؟
تو بگو، ای شب!
این چه تناقضی ست،
که برای روز می جنگم،
و تو را دوست می دارم؟
- هجدهم تیر 1385 - وحیدالدین
|