- بنویس!
- کلامم خام است ، نمی توانم.
- بنویس!
- چه جای نوشتن است برای آن که می داند که نمی داند؟!
- بنویس!
- متنفرم از آن که روان خویش را به حراج گذارم.
- ...!
- رویگردانم از بیان روزمره هایی که برایم گوهری است ، و برای دیگری داستانی بی مایه.
- ب ِ! نِ! ویس!!
- هراسانم از گرداب ایجاب که مرا در خود ببلعد ؛ و دستانم نیز به سوی شاخه ای برای نجات لرزان است ، مبادا ریشه ای نداشته باشد.
- ب ِ... نِ... ...
- آخر برای که؟ برای آنانی که گاه به من نزدیک اند و گاه فرسنگ ها دور؟
...
- ... برای خود بنویس ؛ نه از روزمره ها و نه از پستوها ؛
از آنچه می سوزاندت ، می گریاندت ، گاه جانت را به طرب می آرد ،
و گاه در چاه تاریکی از ناله های درد مدفون می سازد.
از آن بنویس که می جویی و نمی یابی.
بنویس ، شاید که خویشتن خویش را در بیان خویش بیابی!
و دیگر هیچ نگفتم ؛
قلم به دست گرفتم...
- نیوشا -