تو در کنارم نیستی..
تو؟!
بخشی از من، در من نیست،
و حیران می نگرم که چگونه دو پاره شده ام،
و می جویم نیمۀ تنم را.
نه در مسجد گذارندم که رند است / نه در میخانه کاین خمار، خام است
تو در کنارم نیستی..
تو؟!
بخشی از من، در من نیست،
و حیران می نگرم که چگونه دو پاره شده ام،
و می جویم نیمۀ تنم را.
پسری در خیابان نعره می زند ؛
دختری افسرده با چشمانی پردرد می گذرد ؛
پیرزنی تنها بر نیمکت نشسته است ؛
مردی آشفته به سویی می دود ؛
.
.
.
چه بنگرم ، چه چشمانم را ببندم ؛
چه بیندیشم ، چه بی تامل بگذرم ؛
چه فریاد زنم ، چه سکوت کنم ؛
چه خراش های روحم را دریابم ، چه مست از زندگی احساسش نکنم ؛
.
.
وجود من به وسعت "ما"ست.
این تقدیر ماست.
- زندگی ام آوردگاه "من ها"ست..
- هه...بیهوده جدلی!
- کیستی تو..؟!
که چنین خسته ، به زندگی ام "نگاه می کنی" ؟
وقتی آمدم ٬ همه سکوت بود ٬
صدای مادر٬ عروسک٬ خانه٬ محله٬... مرا با من آشنا کرد٬
اکنون همه صداست٬
و من می جویم "من" را ٬
با سکوت ..
- بنویس!
- کلامم خام است ، نمی توانم.
- بنویس!
- چه جای نوشتن است برای آن که می داند که نمی داند؟!
- بنویس!
- متنفرم از آن که روان خویش را به حراج گذارم.
- ...!
- رویگردانم از بیان روزمره هایی که برایم گوهری است ، و برای دیگری داستانی بی مایه.
- ب ِ! نِ! ویس!!
- هراسانم از گرداب ایجاب که مرا در خود ببلعد ؛ و دستانم نیز به سوی شاخه ای برای نجات لرزان است ، مبادا ریشه ای نداشته باشد.
- ب ِ... نِ... ...
- آخر برای که؟ برای آنانی که گاه به من نزدیک اند و گاه فرسنگ ها دور؟
...
- ... برای خود بنویس ؛ نه از روزمره ها و نه از پستوها ؛
از آنچه می سوزاندت ، می گریاندت ، گاه جانت را به طرب می آرد ،
و گاه در چاه تاریکی از ناله های درد مدفون می سازد.
از آن بنویس که می جویی و نمی یابی.
بنویس ، شاید که خویشتن خویش را در بیان خویش بیابی!
و دیگر هیچ نگفتم ؛
قلم به دست گرفتم...
- نیوشا -