تبليغاتX
رند سرخ (سبز)

رند سرخ (سبز)

جامه ای سرخ، پرچمی سبز..

پسری در خیابان نعره می زند ؛

دختری افسرده با چشمانی پردرد می گذرد ؛

پیرزنی تنها بر نیمکت نشسته است ؛

مردی آشفته به سویی می دود ؛

.

.

.

چه بنگرم ، چه چشمانم را ببندم ؛

چه بیندیشم ، چه بی تامل بگذرم ؛

چه فریاد زنم ، چه سکوت کنم ؛

چه خراش های روحم را دریابم ، چه مست از زندگی احساسش نکنم ؛

.

.

وجود من به وسعت "ما"ست.

این تقدیر ماست.

-  ششم مهر 1388 - نیوشا  | 

 

- زندگی ام آوردگاه "من ها"ست..

 

- هه...بیهوده جدلی!

 

- کیستی تو..؟!

             که چنین خسته ، به زندگی ام "نگاه می کنی" ؟

 

-  بیست و سوم اردیبهشت 1388 - نیوشا  | 

 

وقتی آمدم ٬ همه سکوت بود ٬

صدای مادر٬ عروسک٬ خانه٬ محله٬... مرا با من آشنا کرد٬

اکنون همه صداست٬

 و من می جویم "من" را ٬

با سکوت ..

 

-  دوازدهم دی 1387 - نیوشا  | 

 

- بنویس!

- کلامم خام است ، نمی توانم.

- بنویس!

- چه جای نوشتن است برای آن که می داند که نمی داند؟!

- بنویس!

- متنفرم از آن که روان خویش را به حراج گذارم.

- ...!

- رویگردانم از بیان روزمره هایی که برایم گوهری است ، و برای دیگری داستانی بی مایه.

- ب ِ! نِ! ویس!!

- هراسانم از گرداب ایجاب که مرا در خود ببلعد ؛ و دستانم نیز به سوی شاخه ای برای نجات لرزان است ، مبادا ریشه ای نداشته باشد.

- ب ِ... نِ...  ...

- آخر برای که؟ برای آنانی که گاه به من نزدیک اند و گاه فرسنگ ها دور؟

...

 - ... برای خود بنویس ؛ نه از روزمره ها و نه از پستوها ؛

  از آنچه می سوزاندت ، می گریاندت ، گاه جانت را به طرب می آرد ،

  و گاه در چاه تاریکی از ناله های درد مدفون می سازد.

  از آن بنویس که می جویی و نمی یابی.

  بنویس ، شاید که خویشتن خویش را در بیان خویش بیابی!

 

و دیگر هیچ نگفتم ؛

قلم به دست گرفتم...

- نیوشا -                                            

-  پانزدهم مهر 1387 - نیوشا  |