تبليغاتX
رند سرخ (سبز) - رهروان ِ دیروز ِ راهِ دانشگاه *

رند سرخ (سبز)

جامه ای سرخ، پرچمی سبز..

 

محمد مهدی زاده (مدیر کل آموزش پایه نهضت سواد آموزی):

« ما هرگز درباره ی کودکانی که نمی توانند خود را با نظام آموزشی وفق دهند سخنی نمی گوییم.

چرا که به این ترتیب خودمان را زیر سؤال می بریم و به خودمان انتقاد می کنیم. » **

 

بی تردید هرآنکه اندک تأملی در مدرسه،

این یگانه راهِ هراسناکِ دانشگاه داشته باشد،

از دانشجو، این نمونه رهرو ِ دیروز ِ آن،

این موجودِ سرکوفته ی سربه زیر ِ مصلحت اندیش،

مطیع و منفعلی که در انتظار معجزه ای تمام عزم و شهامتش را باخته،

و در این مکاره بازار نانِ خود می برد، خرده ای نخواهد گرفت.

اما بر آنم که در این مقال نه از دیروز ِ دانشجو و راهِ او، که از رهرویی دیگر گویم.

رهرویی که هیچ گاه تن به جبر ِ راه نداد و به مقصد نرسید.

از فرزندِ ناخلفِ مدرسه؛ او که دیروز خشت اول کج نهاد و امروز،

نجیبِ شورشیِ آگاه، مسئول و امیدوارست که

عقایدِ مسلط را از تیغ پرسشش امانی نیست؛

از این موجودِ غریب، دانشجونما!

 

او پیش تر، از آن زمان که گلی از گلهایِ خندانِ ایران بود،

و از آن هنگام که مادر، در اولین روز از مدرسه،

گامهای نامطمئنش برای یافتن راه مدرسه را راهنما شده بود،

بدرستی آموخته بود که ولی، راهنماست و نه راهبر.

اما بی شک، آن هنگام که با تردید دستِ مهربانِ مادر را رها،

و به یارانِ کوچکِ دبستانی اش می پیوست، هرگز تصور ِ آن نمی کرد،

این جماعت که امروز لبخند بر لب و شاخه گل در دست

به استقبالش آمده اند و خود را اولیای مدرسه می دانند،

فردا روز وظیفه ی آدم کردن و راهبریِ این توده ی معصوم را

بر شانه هاشان احساس کنند، و شاخه های گل،

جای خود را به خط کش ها، چوب ها، کابل ها و ترکه ها دهند...

 

زنگِ شروع مدرسه به صدا درآمد؛

درهای بزرگ و آهنیِ قلعه به روی اولیای حقیقی بسته شد؛

آسمان تیره گشت و باران بی امان بر سرهای تراشیده ی دبستانیان باریدن گرفت.

اما از آن سو، اولیای مدرسه، از آن بالای بلند و مسقف، در امان از باران،

بر این توده سربازانِ کوچکِ یکدست پوش، خبردار و آماده ی فرمان که

لطافت کودکانه شان را با سر دادنِ شعارهای آزاردهنده ی مرگ می خراشیدند،

نعره می زدند که « به ترتیبِ قد به صف ». نه برای نظم،

بل از آنرو که کوتاه ترها از دید پنهان نمانده و فرصت شیطنت نیابند...

 

صفوف تشکیل شد. ناله ی قاری، وصفِ حالِ مدرسه بود:

« اذا الشمس کورت، و اذاالنجوم انکدرت... »

اما براستی آن سرود را که بچه ها طوطی وار هم صدا شدند،

وصفِ حالِ کدامین مدرسه بود:

« سر زد از افق، مهر خاوران، فروغ دیده ی حق باوران... »

 

در همان هنگام که ناظمان چوبِ الف به دست،

هیچ شیطنت، لبخند و صدایی را برنمی تافتند،

صدای خنده ی کودکی بازیگوش، دیوارهای قطور و بلندِ مدرسه را به لرزه درآورد.

بلی او بود که حاضر نبود چون دانش آموزانِ نمونه، بی خطر، ساکت و انضباط بیست،

تسلیم اتوریته ی ناظم شود.

 

اولین سیلی را خورد و خوب می دانست که آخرین نخواهد بود.

از آن پس اغلب او را در کنج کلاس،

دو دست و یک پا بالا و پشت به معلم می یافتی.

چرا که حاضر به نوشتن و تکرار ملال آور سرمشق های بی ربطی نبود که

به آنها اعتقادی نداشت: بابا نان داد...

 

و مبصر، این نماینده ی صادقِ ناظم در کلاس،

آموخته بود که بچه ها یا سیاهند، یا سفید؛ خوب ها، بدها.

و نام دانشجونما همیشه زیر عنوان بدها بود...

 

کار بالا گرفته بود؛ کتک، فلک، تهدید و شکنجه! آری شکنجه:

خودکار سختِ معلم، انگشتانِ کوچکِ او... و نهایتآ اخراج.

اما او، تنها نگران آن کودکِ گریانی بود که در اولین روز از مدرسه،

عاجزانه مادرش را می خواند، و طاقت سیلی خوردن نداشت.

 

زنگ خانه کِی فرا می رسد...

 

* مقاله ی ارائه شده در مورد بررسی مشکلات آموزش و پرورش ایران _ تیرماه هشتاد و پنج

** نشست یونیسف _ کودکان بازمانده از تحصیل _ دوشنبه 28 فروردین 1385

  

-  بیست و ششم اسفند 1385 - وحیدالدین  |