به دعوت هم بازی عزیز، ولیمه * ؛
و تهدید برادر افشاگر!، مهدی ** :
پیش از آغاز؛
خرده از خود؛
که بازیگری بازیگوشم و تن به قواعد بازی نمی دهم..!
و گله از بازی؛
که آرمان، بازیچه شده..
آرزو(ها)!
متاسفانه،
تنها آرزوی اکنونم را،
واژه ای دستمالی شده، فاسد شده، و تهی شده از معنا حامل ست،
و آن، نماندن *** ست..
در حال تکمیل...
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست!
* سلااااااااااااااااام ابوذر عزیز
به بازی ارزو ها دعوتت کردم
نگی نه هاااااااااااااااااا؟
منتظرتم
ادت کردم با اجازه
بهاره (چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 ساعت: 11:48 )
** "اوهوی تا دو روزه دیگه بلاگو آپ می کنی یا رازتو ؟!!!! افشا می کنم تو درو همساده!!! جدی گفتما..." (شنبه 10 آذر1386 ساعت: 23:39 )
"باور کن اگه نکردم اینکارو لبتابم پیشم نبود ..تا جمعه وقت داری..راس ساعت 12 بامداد روز شنبه اگه به روز نباشى ، آفشاگری می کنم..شوخی ندارم..." (سه شنبه 13 آذر1386 ساعت: 22:17 )
"تو چند ساعت بیشتر وقت نداری...." (جمعه 16 آذر1386 ساعت: 21:32 )
***
