تبليغاتX
رند سرخ (سبز) - وقتی بازی جدی می شود!

رند سرخ (سبز)

جامه ای سرخ، پرچمی سبز..

 

به دعوت هم بازی عزیز، ولیمه * ؛

و تهدید برادر افشاگر!، مهدی ** :

 

پیش از آغاز؛

   خرده از خود؛

که بازیگری بازیگوشم و تن به قواعد بازی نمی دهم..!

   و گله از بازی؛

که آرمان، بازیچه شده..

 

 اما،

آرزو(ها)!

 

متاسفانه،

تنها آرزوی اکنونم را،

واژه ای دستمالی شده، فاسد شده، و تهی شده از معنا حامل ست،

و آن، نماندن *** ست..

 

زندگی برایم، مغتنمی ست، تا هرچه بیشتر پیشتر...

 

در حال تکمیل...

 

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست!

 

 پس از پایان؛

بیایید نخواهیم همهی

 

* سلااااااااااااااااام ابوذر عزیز
    به بازی ارزو ها دعوتت کردم
    نگی نه هاااااااااااااااااا؟
   منتظرتم
   ادت کردم با اجازه
    بهاره (چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 ساعت: 11:48 )

 

** "اوهوی تا دو روزه دیگه بلاگو آپ می کنی یا رازتو ؟!!!! افشا می کنم تو درو همساده!!! جدی گفتما..." (شنبه 10 آذر1386 ساعت: 23:39 )

      "باور کن اگه نکردم اینکارو لبتابم پیشم نبود ..تا جمعه وقت داری..راس ساعت 12 بامداد روز شنبه اگه به روز نباشى ، آفشاگری می کنم..شوخی ندارم..." (سه شنبه 13 آذر1386 ساعت: 22:17 )

      "تو چند ساعت بیشتر وقت نداری...." (جمعه 16 آذر1386 ساعت: 21:32 )

 

*** درباره نماندن، اینبار را نخواستم از حماقتم سوء استفاده کنم،

      و با ساده سازی ها، بر تردیدهای داستان پیچیده ی نماندن فایق آیم،

      از دیگر سو تا "اذا الصحف نشرت" **!، فرصتی نمانده بود..

      لیک، فعلا سکوت؛ که شکل متین حرف زدن ست!!

      شاید، اگر فرصتی بود، بسطی...

 

-  شانزدهم آذر 1386 - وحیدالدین  |