" اگر باطل را نمی توان ساقط کرد، می توان رسوا ساخت.
اگر حق را نمی توان استقرار بخشید، می توان اثبات کرد،
طرح کرد و به زمانه شناساند و زنده نگه داشت." ( معلم شهید )
" شب، سکوت، کویر" ترانه ای آشناست، در سکوتِ شبِ کویر.
ترانه ای که از زبان هر هرزه گوی خفته ای بارها شنیده ام و
من نیز می خوانم آنرا و لمیده ام:
"... داد و بیداد از این روزگار! ماهو دادن به شبهای تار..."
سالهاست که شب است و سکوت و کویر؛
و سالهاست که آسوده لمیده ام در این شب،
در آرزوی کوکب هدایتی، آفتاب حسنی، چهره ی مشعشع تابانی،
تا از گوشه ای، پشت ابری، برون آید و سینه ی شب بدرد!
در این سکوت، چرا فریاد؟
که فریاد را مشیری و ثالث زده اند،
شجریان خوانده است، چه کنم؟ برقصم؟!
هستند کسانی که فریاد زده اند و می زنند؛ برای چه؟
خواب مرا نیز پریشان کرده اند.
تازه! در سکوت چنین شبی، خواب عمیق تر و خوابیدن آسان تر است...
آسوده لمیده ام در این کویر،
و در آرزوی باران می خوانم:
" ببار ای بارون ببار، بر شبهای تیره... "
کافی نیست؟
خب...: " زنهار از این بیابان! ..."
بهتر نشد؟
داروگ را می خوانم: " کی می رسد باران؟"
حالا چطور؟
راست می گویی، اگر داروگی بود به من می خندید!
براستی شب است و سکوت و کویر؛
و من همچنان آسوده لمیده ام و زمزمه می کنم:
" داد و بیداد از این روزگار..."
